تبليغاتX
نوشتار























نوشتار

 

هر وقت می دیدمش در پی تدارک نمایشی بود، و هميشه از سكوت من تعجب مي كرد، از اينكه كم حرف بودم و گوشه گير. اوايل فكر مي كرد من مغرور م و خودم را به اصطلاح خودمان مي گيرم، اما بعد فهميد كه نه! من هم از آن همه انرژي كه اين پير تئاتر بوشهر داشت در شگفت بودم. هر كجا بچه هاي تئاتر بودند، او هم بود، حالا هم مي بينمش ، همه جا هست، صداي اش هم شنيده مي شود، توي جشنواره ها، توي مجتمع فرهنگي ها، فرهنگسراي خيابان فرودگاه با كلي جوان هاي هنرمند در كنارش، اصلا مگر رمضان اميري هم مي ميرد؟!!!

 


نوشته شده در 91/02/22ساعت 9 توسط سارای.م|


آخرين مطالب
» به یاد زنده یاد رمضان امیری
» همکلاسی ها
» 13
» تعطيلات
» به ياد محمد مصدق كسي كه آوردن نامش تنها كافيست...
» The End
» دخترم تولد یک سالگی ات مبارک
» گوته گفت ... من هم می گویم
» شاید وقتی دیر
» خورشیدهای نفرینی

Design By : Pichak