سه روز پيش سرخيابان براي تاكسي ايستاده بودم كه يكي از نويسنده هاي برجسته كشورمان (كه به دلايلي اسمش را نمي آورم و شما شايد با خواندن اين كمنت متوجه منظورم شويد و من در اين كمنت آقاي X را به جاي نام او مي گذارم) را ديدم. از اينكه مي ديدمش كه سرحال و تر و تميز ايستاده و منتظر تاكسي است و بعد از مدت ها عرض حالي هم مي كنم خيلي خوشحال شدم و رفتم به طرفش و جوياي اوضاع و احوالش شدم. او هم از ديدن من بسيار خوشحال شد و گفت الف جان اگر خودت را معرفي نمي كردي اصلا و ابدا نمي شناختمت و من لبخندي زدم و بعدش سراغ دوست هاي ديگرمان را از هم گرفتيم. آن نويسنده ي دوست داشتني و گران ارج كه مي دانم شما هم حتماً دوستش مي داريد قبل از آنكه پياده بشود قراري را براي روز چهارشنبه گذاشت كه به خانه اش بروم و با جمعي از نويسندگان و هنرمندان برجسته گپ و گفتي داشته باشيم .
چهارشنبه كه شد و من هم طبق قرار قبلي به خانه آن نويسنده برجسته رفتم و جمعي از دوستان ديده و نديده را ديدم . تقريبا 8 نفري بودند. كه همگي دستي بر قلم و هنر داشتند. درست مي شود گفت يك حلقه روشنفكري گردهم جمع شده بودند كه پيرامون با روحیه جهان هماهنگ شدن و بحران رهبری ادبی صحبت کنند.
X می گفت: بحران رهبری ادبی ارتباطی به خود اشخاص ندارد بلکه با خود تاریخ ادبی سروکار دارد مثلاً با انواع و اجناس ادبی . بحران رهبری ادبی کل پدیده ها را در بر می گیرد و هم شامل ادبیاتی می شود که موافقان می نویسند و هم شامل ادبیاتی می شود که مخالفان می نویسند. و این برمی گردد به بحران ایدئولوژی . آن پشتوانه ای که بتواند با روحیه جهانی شدن همخوانی داشته باشد.
من گفتم " مسلماً هر نوشته ای و هر اندیشه ای با هم متفاوت است اما این بحث اگر روا باشد به تئوری ها برمی گردد نه بر نوشته های ادبی. ما نوشته های مخالفان یا موافقان نداریم . پس زمینه شناخت اشخاص را وارد این مقوله نکنید که در این صورت به نتیجه نمی رسیم.
یکی از دوستانی که آنجا حضور داشت که من او را با نام "میم" معرفیش می کنم گفت: آخرش ما نفهمیدیم این ایدئولوژی پیشنهادی برای خروج از دوره بحران چیست؟ اگر که منظور دفع اضداد و نگرش های سنتی و مدرن است , پایه ریزی خانه ای با بنیادی دیگر که بسی خرابی به دنبال دارد , لازم داریم!
X گفت: تضاد طبقاتی همین بحران ایدئولوژی را هم با خودش آورده. اما وقتی نیمی از سیب ترش است و نیمی دیگر شیرین.. چطور ی این دونیمه یک سیب را به عنوان یک ساختار منسجم می توانیم قبول داشته باشیم.
گفتم:اما ساختاری که شما اینجا تعریفش می کنید نه ساختار آن زمانی است که همه چیزش لاجرم با هم بخواند و برابر باشد . چه ایرادی دارد نصف یک سب ترش و نصف دیگرش شیرین باشد؟!!!
خانم "کاف" سراسیمه و با چهره ی پر از تشویش گفت: یعنی می گوئید توصیه ی شما برای هماهنگی شدن با روحیه جهانی پذیرفتن ساختار اینگونه سیبی است که ریشه اش معلوم نیست در کجاست؟
گفتم مهم این است این سیب بدست آمده است. و یک طرفش ذائقه ترش می طلبد و یک طرفش شیرین و میانش....
خانم " کاف" حرفم را قطع کرد و گفت:یعنی می خواهید بگویید الگوی شما برای جاری شدن در روند ادبیات این است؟
گفتم این الگوی من نیست. این تنها یک مثال بود از یک ساختار که بوجود آمده و نمی توانیم به راحتی گوارشش کنیم . درثانی هماهنگ شدن با روحیه جهان و رفع بحران رهبری ادبی همه و همه به هم پیوند شده اند. اگر هراکلیتوس فیلسوف بزرگ یونانی گفته که : " آدم دوبار از یک رودخانه عبور نمی کند." یا در جایی سورن کی یرکگور می گوید " آدم حتی یک بار هم نمی تواند از رودخانه عبور کند" من می گویم برای عبور از رودخانه تو می توانی بارها و بارها عبور کنی.آنوقت آن دوتا فیلسوف چه دارند که به من بگویند؟
"کاف" گفت: حالا روی ترش یا شیرین سیب؟ آخرش نفهمیدیم......
خلاصه سرتان را درد نیاورم پای خیلی بحث ها پیش آمد و دیالوگ های متضاد و همسانی بین ما ردو بدل شد اما راستش همه ی آن دوستان هنرمند و نویسنده آن شب متقاعد شدند یک سیب هم می تواند دوجور ذائقه را بچشاند با دونیمه و ساختار متفاوت اما این مشروط به خیلی چیزها است و شرط اول و مهم ترین شرط قبول ساختار اینچنینی است یا خانه را از پای بست ویران کردن......
[ - روی ترش و شیرین یک سیب ]
+ نوشته شده در ساعت 19:59 توسط سارای
مردی روی خط بریل
راوی حاضر: از دیدنش سیر نمی شود. می رود آرام کنارش می نشیند.بوی ترد علف می دهد. می گوید این اولین باری نیست که تو را می بینم. و حالا که برای بار دوم اتفاق افتاده حتمن اتفاقی نیست. او هم شروع می کند ریز ریز خندیدن !
با انگشت نیشگونش می گیرد و می گوید هیس! قرار نیست که بال در بیاوری حالا ما یک چیزی گفتیم و دفتر و دستکش را جمع می کند می رود آنطرف تر. بغضش می گیرد و به خودش نهیب می زند عجب غلطی کردیمها!! و او که آنطرف نشسته می گوید نه اصلن مهم نیست که این اتفاق برای بار دوم و یا دهم بیفتد .. او هم باز پرروتر می شود می رود کنارش می نشیند و می گوید نگفتم بوی علف می دهی ؟ باز یک نیشگون دیگر از بازویش می گیرد و می گوید : مگر عار و درد هم داری؟ هر دو اینبار ریز ریز می خندند و تا ساعت ها شروع می کنند به نشان دادن دفتر و دستکهاشان به یکدیگر.
و وقتی که سایه روشن ها غیبشان می زند مجبور می شوند از هم خداحافظی کنند و لای سایه ها گم شوند . و این کار هرروزشان بود ...
راوی غایب: کار هر روزشان بود که بیایند یک گوشه ی تنها, زیر شمشادها بنشینند و حرف بزنند. شاید اگر آن زن شلیطه ی فضول نبود آنها هنوز به این رابطه ی مخفیانه و عاشقانه شان ادامه داده بودند. اما مگر توی شهرها ی بی حساب و کتاب هم می شود خودت باشی و چیزهایی برای خودت داشته باشی. ماجرای عشق آن دوتا روشندلِ فراموش شده توی محله که پیچید دیگر هیچکس ندیدشان. تا اینکه یک صبح جمعه سرد و نفرین شده که بوی کلاغ از سرو رویش می بارید , یکیشان را روی دوش گرفتند و بردند توی بهشت زهرا خواباندند. ماجرا را که پرسیدم گفتند از سرِ بی سایه روشنی, از پنجره سقوط کرده و مغزش توی حیاط خانه پخش شده .
تا چند روز حالم عجیب دگرگون بود و نمی دانستم کجای دنیا ایراد پیدا می کند که دوتا آدم حالا هرچه می خواهند باشند باشند آنها حق دارند به هم کمی عشق بورزند و یک شمشاد کپه شده ی دود گرفته مأوایشان باشد.
راوی حاضر: صدای رادیو را تا آنجا که می شد بلند کرده بود. بلند بلند آواز می خواند و با سایه ی دستش روی دیوار بازی می کرد و ریز ریز می خندید. هر کس آنجا بود می فهمید که طفلک عشقکش زده و تا رسیده بود خانه از عزیزش پرسیده بود اصلا عطر علف هم پیدا می شود و عزیز گفته بود : می دانم آخرش کارَت به تیمارستان تمام می شود و او روکرده بود به عزیز و گفته بود: چیزی که من می بینم تو نمی بینی چیزی که من می شنوم تو نمی شنوی و باز گفته بود , نمی دانم این تیمارستان تو چه جور جایی است اما هرجا که باشد شاید دوکلام حرف حساب سرشان بشود که رهایت کنند و ... و عزیز حرفش را قطع کرده بود که لندهور مگر نمی فهمی اسم و آوازه ات توی محله پیچیده و او هم رادیو اش را که تنها سرگرمیش بود به دیوار کوبیده بود و با هق هق بی امان رفته بود پشت قولنج .
راوی غایب: نمی دانم تا حالا صدای زجه ی عاشقی را که معشوقش را دارند خاک می کنند هیچ شنیده ای یا نه . وقتی هوا سرد باشد. وقتی هوا کلاغی باشد. وقتی دلت از دنیا خون باشد و خاک یخ زده باشد. و یکی که جز سایه روشن هیچ سهمی از دیدن ندارد و حالا دارند عشقش را خاک می کنند آنوقت می فهمی من چه می گویم.
آنوقت می فهمی که کاج ها چه هراس انگیزند. و آنوقت می فهمی صدای ریزش خاک روی کفن سرد چه آزاردهنده است. آن روز هم همینطور بود.....
راوی حاضر : همه از همه چیز خبردار شده بودند جز خیلی چیزهای دیگر. قدغن شده بود که بوی علف توی پارک به مشام هیچ کس نرسد و عزیز هم قدغن کرده بود که نباید کسی که نمی بیند عشقکش بزند. انگار قرار بود دیگر سایه روشنی اتفاق نیفتد و هیچ حسی غلغلک نشود.
همان شب از فرط گریه خوابش برده بود و نیمه های سحر بود که با صدای آش فروش محله از خواب پرید و حس كرد که انگار چشمش همه جا را دارد می بیند.
روی خط های ناهماهنگ بریل بلند شده بود و راه افتاده بود. بوی علف هم توی پاگرد پیچیده بود. از جیبش 200 تومانی بیرون آورد . در حیاط را باز کرد و یک کاسه آش خرید .
علف هم توی پاگرد منتظرش ایستاده بود. و گفته بود: مواظب باش نچایی و او گفته بود : عزیزم از همیشه گرم ترم . دارم داغ داغ می شوم و گامب...........
راوی غایب: حالا انگار راست راستکی علف توي پاگرد ايستاده. انگار راست راسکی همه چیز را دیده و عاشق شده و آش صبحانه شان را خریده و لندهور هم نیست و هر روز صبح از فرط بیکاری می روند زیر شمشادها و کمی مشق بریل می کنند و خیالش هم راحت است که رادیو ي دو موجش سالم سالم است.
[ - مردی روی خط بریل ]
+ نوشته شده در ساعت 23:38 توسط سارای




