به حوض ماهی ما هم سری
اگر گذری ...
و کوچکترین ماهی جنوب را از آب برگیر
او آفتاب زمزمه می کند.
یک پل چوبی به برکه ای ختم می شد که ماهیان سرخ آزاد در آن حوالی پرسه می زدند. و گیاهان لش در آب رودخانه می لغزیدند. کوچه باغ تمشک بود و شکوفه های درختان سیب . ما جمعی بودیم که در کوچه باغ های تمشک پرسه می زدیم. مریم و مرتضی و شهلا و و و و ....
یکیمان به دره ی مرگ پناه برد و دیگرانمان در عزای دیگرانمان گریست . مرتضی رفت و شبی که به درازنای یک اسطوره ی وحشی بود او را به همآغوشی با مرگ خودخواسته پذیرفت . صبحی بود که دیگر پلک نمی زد . او پلک نمی زد و من هیچ زمان شکوفه ی سیبی را که با دستان کشیده و کچی و نهیفش تقدیمم کرد فراموش نمی کنم و چشمانی که به رنگ آسمان بود و موهای مجعد سیاه و قلبی به زیبایی انزوای یک آهو . بارانی که آن روز نم نم می بارید در کوچه باغ های تمشک و گله ی گوسفندان و رود همیشه جاوید شاپور و معبد آناهیتا و چه و چه و چه .....
اما روزهایی که می آیند و مریم و مرتضی های زیادی را با خود خواهند آورد . روزی کوچه باغ تمشکی ‘ دستی و شکوفه ی سیبی برای تو ....
به پاس همه ی مریم و مرتضی ها نوروز همه ی دوستان فرخنده باد
[ - به یاد مریم و مرتضی ]
+ نوشته شده در ساعت 10:46 توسط سارای
انزوا- یعنی این احساس و آگاهی از اینکه انسان تنهاست، از جهان و از خويش جداست .
همه ی مردم، در لحظاتي از حيات خويش، خويشتن را تنها احساس مي كنند، و تنها هم هستند. زندگي كردن يعني گسستن از آنچه بوده ايم به منظور پيوستن با آنچه در آينده اي مرموز خواهيم بود.
انزوا، ژرفترين واقعيت در سرنوشت آدمي است. انسان تنها موجودي است كه مي داند تنهاست و تنها موجودي است كه ديگري را مي جويد. طبيعت او از ميل سوزان او به تحقق بخشيدن به خويشتن در ديگري تشكيل شده است . انسان آميزه اي از غم غربت و بازجستن روزگار وصل است. بنابراين هنگامي كه متوجه وجود خويش است متوجه فقدان ديگري، يعني متوجه انزواي خويش هم هست.
مرگ و تولد تجربه هايي از تنهاي اند. در جهان ما عشق تجربه اي تقريبن دست نيافتني است. همه ي عوامل اخلاقيات، طبقات اجتماعي، قوانين، نژادها و حتي خود عشق ورزان با آن مخالفت مي كنند.
زن هميشه براي مرد آن " ديگري" بوده است، آن متضاد تكميل كننده. اگر قسمتي از وجود مرد با شيفتگي بخواهد با او اتحاد يابد، قسمتي ديگر- كه به همان اندازه مبرم است- او را رد و نفي مي كند.
سيمون دوبووار گفته است: زن يك بت، يك الهه، يك مادر، يك ساحره يا يك پري الهام است اما هيچگاه خود خويش نيست. از اين رو روابط عشقي ما از آغاز فاسد است.
اوکتاویو پاز
[ - دیالکتیک انزوا- بخش یکم ]
+ نوشته شده در ساعت 15:36 توسط سارای
حالا ديگر دير است
من نام ِ كوچه هاي بسياري را از ياد برده ام
نشاني خانه هاي بسياري را از ياد برده ام
و اسامي آسانِ نزديك ترين كسان دريا را ... !
راستي آيا به همين دليل ساده نيست
كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد؟!
نه ری را !
سال ها و سال ها بود
كه در ايستگاه ِ راه آهن
در خواب و خلوتِ ورودي همه ي شهرها
كوچه ها، جاده ها، ميدان ها
چشم به راه تو از هر مسافري كه مي آمد
سراغ كسي را مي گرفتم كه بوي ليموي جنوب و شب حلالِ دريا مي داد.
مردماني را ديدم كه آهسته مي آمدند
همانجا در سايه سار ِ گريه و بابونه
عطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ كودكان خود مي خواندند.
مردمان مي فهمند
مردمان ديري ست كه از رازِ واژگانِ ساده ي من
به معناي بعضي آوازها رسيده اند.
رازي دارد اين سادگي،
اين رسيدنِ رويا
معلوم است كه بعد از نامه ها
مرا آوازي از تحمل اوقاتِ گريه آموخته اند.
كجا مي روي حالا؟!
بيا ، هنوز تا كشفِ نشاني آن كوچه
حرفِ ما بسيار و
وقتِ ما اندك و
آسمان هم كه باراني ست!
ري را جان!
ميان ما مگر چند رودِ گل آلودِ پر گريه مي گذرد
كه از اين دامنه تا آن دامنه كه تويي
هيچ پلي از خوابِ پروانه نمي بينم؟!
نشاني ها / سيدعلي صالحي
[ - ری را ]
+ نوشته شده در ساعت 10:13 توسط سارای




