مرگ
فاصله ها را پر می کند.
(از انجماد مرگ )
تصویر یک درخت:
آه خیابان!
مرگ من حتمی است.
(وقتي درخت مچاله مي شود در نگاهم)
اولين صبح زمستان:
چهار بادبادك در آسمان مي گذرد...
يكي باد
يكي برف
يكي ابر
يكي باران
... كودكان خفته اند.
(من زمستان بالا ميآورم ،زمستان ۴۹)
شايد سال پيش، از شراب
افتاده ام!
كه در ليوان تو با تاك ها خراب مي شوم.
( بلوف يك دختر)
هنوزم هم تا صيدم ؟!
نخنديد!
آهويي نمي بينم
(كي آهو گيرش مياد)
[ - چند نوشتارک ]
+ نوشته شده در ساعت 14:53 توسط سارای
این هم چیزی است بسیار فراموش شده چیزی است که باعث میشود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعت های دیگر فرق پیدا کند.*
اگر چه خود من هم دست كمي از او ندارم، اما گاهگاهي به شوخي هم كه شده مي خندم. دل آدم خيلي مي گيرد، وقتي كه همسايه اش را اين همه غصه دار ببيند. امروز صبح زمستاني كه خورشيد از مشرق برنيامد و بوران و برف، همه جا را فرا گرفت، روباه عبوس با چشماني اشكبار دوان دوان از لانه اش بيرون آمد و پوزه اش را در پنجره ي شبدري اتاقم گذاشت و گفت: آقا گرگه! گوش كن؛ آخرين شعري رو كه نوشته ام برات بخونم .گوشهايم را تيز كردم تا روباه عبوس با صدايي بغض گرفته آخرين شعرش را خواند: دلم از تكرار اين همه خروس گرفته است.
از كتاب باغ اناري :: محمد شريفي
* برگرفته از کتاب شازده کوچولو
[ - ساعت روباه ]
+ نوشته شده در ساعت 13:38 توسط سارای
روی تابوت من پروانه های سیاه
بلندپروانه ترین خواب ها را
می زایند...
( به یاد ژاله اصفهانی )
[ - تابوت پروانه ]
+ نوشته شده در ساعت 19:10 توسط سارای





