قبلا كتاب "انجيل هاي من" اثر "اريك امانوئل اشميت" را خوانده بودم كه حميد موذني دوست هميشه خوب به من هديه كرده بود. اين كتاب دربرگيرنده برداشت آزاد نويسنده از حقيقت و افسانه هاي برآمده از زندگي مسيح بود. با تكه هاي تكان دهنده كه خواندنش را به دوستان توصيه مي كنم.
ديروز هم سري به كتابشهر زدم و به يمن حضور همين دوست(اينجا)، 3 كتاب نمايشنامه از اين نويسنده را خريدم:" خرده جنايت هاي زناشوهري" (كه امشب از برنامه شبكه چهار نمايش داده مي شه)، " نواي اسرارآميز" و " مهمانسراي دو دنيا ".
و چه خوب شد كتاب خرده جنايت هاي زناشوهري را خواندم. داستان اين كتاب حول محور ماجراي روابط يك زن و شوهر است كه بين عشق و فراموشي دست و پا مي زنند و با پرداختي موضوع محور، ماجراي مهم و شيريني را پيرامون روابط زن و مرد (ليزا و ژيل)در دنياي مدرن به تصوير مي كشاند. در داستاني كه زن مرگ عشق را جزء جدايي ناپذير زندگي مي داند.
در جايي كه ليزا مي گويد:
"شايد همه چيز پاياني داره. يه عمري داره. يه زن و مرد هم طبيعتاً مثل موجودات زنده برنامه ريزي شدن. اين همون مرگ ژنريكه." (1)
عشقي كه حتي بواسطه آن زن اقدام به كشتن مرد مي كند و يا مرد به هواي داشتن زنش براي هميشه، معشوقه هاي فراواني اختيار مي كند. و توجيهش از عشق، آزادي و مرد بودن اين است:

ژيل: بهت وفادار بودم ولي ترجيح مي دادم بميرم تا اقرار كنم!
مي پرستيدمت ولي يادم مي رفت بهت بگم. ليزا منم مردم و خصوصيت مردها همينه كه سرنوشتشونو انكار مي كنن.آزاديشونو ترجيح مي دن. ولي آزادي ِ بدون قبول تعهد كه آزادي نيست. آزادي توخالي، تهي، بي محتوا، آزادي كه جرات انتخاب نداره، آزادي متزلزل، آزادي احتياطي به چه درد مي خوره؟ مردها بيشتر در روياي آزادي هستن ولي كمتر به كارش مي برن...
مردها واسه ي خودشون داستان مي بافن: يك جور ديگه زندگي مي كنن... همون وقتي كه در آغوشت براي هزارمين بار خوشبختي رو احساس مي كردم، باز خودمو شيري مي ديدم كه قادر به تسخير هر زنيه ...حتا همون روزي كه اين آپارتمانو مي خريديم تو سرم هواي رفتن بود... (2)
اما با تمام افت و خيزهاي داستان، زن و مرد در مي يابند با آن همه خواب و بيداري و فراموشي، پس از 15 سال زندگي مشترك چقدر يكديگر را به شكل تاسف باري دوست داشته اند با آنكه هر بار يكي از آنها تصميم مي گيرد، برود يا بماند.
همان منبع: ص:51
همان منبع: ص:85
[ -خرده جنايت هاي زناشوهري ]
+ نوشته شده در ساعت 10:45 توسط سارای
چقدر بد است که آدم ها با چسباندن نامشان و آویزان کردن خودشان به بزرگان بخواهند هویت دروغینی برای خود دست و پا کنند.
ای کاش اين دسته از آدم ها به جای اینکه تلاش کنند به دیگری آویزان بشوند و زور زیادی بزنند، تلاش مي كردند استعداد های خودشان را پرورش بدهند و کار را از آنچه هست خراب تر نکنند.
آخر چرا بايد سال ها با يك هويت دروغين با يك من نا –من- زندگي كرد و آنقدر دچار توهم شد كه نفهمي جايگاهت كجاست؟ تو كه هستي؟ و وقتي بالاي يك تريبون می روي، نفهمي كه وظيفه تو آن بالا چيست؟ و نماينده مردگاني يا زندگان؟!
اصلا چرا نباید ما خودمان باشیم؟!
چرا باور نمی کنیم که ما خورشیدهایی در درونمان داریم که اگر کوه غرور و نخوتمان را ویران کنیم خورشید ما هم طلوع می کند و همه آفتاب گردانهايي كه تشنه نور و درخشندگي هستند به دور ما خواهند چرخيد و حتی اگر خورشیدمان هم طلوع کرد، بدانیم و بر اين باور باشيم كه آسمان مال همه ي خورشيدهاي تابان است.
[ - خورشیدت را پیدا کن ]
+ نوشته شده در ساعت 13:55 توسط سارای





