تبليغاتX
 آفتاب کاران
آفتاب کاران
وبلاگ "نوشتار" تا مدتی به نام "آفتاب کاران" آفتابی خواهد شد.
آفتاب کاران
خانه | آرشيو | ايميل


آفتاب می کاریم و آفتاب درو خواهیم کرد

امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
- روی ترش و شیرین یک سیب
- مردی روی خط بریل
- یک نور نور است هرچند نور کوچکی باشد که از ...
- زندگی شناخت شاپور جورکش
- به یاد مریم و مرتضی
- دیالکتیک انزوا- بخش یکم
- ری را
- دیالکتیک انزوا- بخش دوم
- گیلاس
- کاشی
- زنان تاريك زنان مسدود
- ديوار يك ديوانه
- دیوانگی 0پاسخی بر دیالکتیک انزوا0
- وقت کشی
- ایزابل آلنده رازی برای پنهان کردن ندارد !
- این یک چپق نیست!
- Who is goin to wear my cape
- ابتدای آمدن که شاید باز
- خواب فرانسیسکو گویا ای لوسینتس
- جیره کتاب
- كافه كتاب
- ساعت روباه
- تابوت پروانه
- چند نوشتارک
- آزادی یا بندگی(آگاهی دروغین اجتماعی)
- جوجه اردک زشت چرا جوجه اردک زشت شد؟
- international woman's day
- ویکتور هوگو
- زبان سرخ
- از دو جهان به در شدم . هیچ بدم هیچ شدم ...
- بچه های توت
- ماشین نوشته ها
- زنان عليه زنان:گفتمان سركوب
- مثل آب براي شكلات،اسكويول
- امنيت توهمي بيش نيست
- روي خط تيتر
- دوستي يا گوزن شدن؟!
- خانه اجدادي
- تدوين لايحه حضور زنان در سينما
- لنگه كفش
- مبارک آن سیاه آواز خوان
- من شیطانم را دوست دارم!
- خورشیدت را پیدا کن
-خرده جنايت هاي زناشوهري
- شما فنجانتان را از چه جنسي انتخاب مي كنيد؟
- ۸ مارس روز جهانی زن
- سین های سذبریده سفره هفت سین
- قلمي اينچنين بايد
- بچه ها فقط بزرگ شده اند.
- من دارم زندگي ام را مي كنم...
- مخالف جریان آب
- ادبیات نفرین
- گنجشک پر
- سبز تویی که سبز می خواهمت.در سوگ ندا آقا سلطان
- بادکنک سبز
- بوسه بر سیب
- ترانه آفتابکاران جنگل
- یک قطره گل سرخ
- آهیمسا:از خشونت پرهیز کن
امکانات جانبي
مردی روی خط بریل

 

 

مردی روی خط بریل

 

 

راوی حاضر: از دیدنش سیر نمی شود. می رود آرام کنارش می نشیند.بوی ترد علف می دهد. می گوید این اولین باری نیست که تو را می بینم. و حالا که برای بار دوم اتفاق افتاده حتمن اتفاقی نیست. او هم شروع می کند ریز ریز خندیدن !

با انگشت نیشگونش می گیرد و می گوید هیس! قرار نیست که بال در بیاوری حالا ما یک چیزی گفتیم و دفتر و دستکش را جمع می کند می رود آنطرف تر. بغضش می گیرد و به خودش نهیب می زند عجب غلطی کردیمها!! و او که آنطرف نشسته می گوید نه اصلن مهم نیست که این اتفاق برای بار دوم و یا دهم بیفتد .. او هم باز پرروتر می شود می رود کنارش می نشیند و می گوید نگفتم بوی علف می دهی ؟ باز یک نیشگون دیگر از بازویش می گیرد و می گوید :  مگر عار و درد هم داری؟  هر دو اینبار ریز ریز می خندند و تا ساعت ها شروع می کنند به نشان دادن دفتر و دستکهاشان به یکدیگر.

و وقتی که سایه روشن ها  غیبشان می زند مجبور می شوند از هم خداحافظی کنند و  لای سایه ها گم شوند . و این کار هرروزشان بود ...

 

 

راوی غایب: کار هر روزشان بود که بیایند یک گوشه ی تنها, زیر شمشادها  بنشینند و حرف بزنند. شاید اگر آن زن شلیطه ی فضول نبود آنها هنوز به این رابطه ی مخفیانه و عاشقانه شان ادامه داده بودند. اما مگر توی شهرها ی بی حساب و کتاب هم می شود خودت باشی و چیزهایی برای خودت داشته باشی. ماجرای عشق  آن دوتا روشندلِ فراموش شده توی محله که پیچید دیگر هیچکس ندیدشان. تا اینکه یک صبح جمعه سرد و نفرین شده که بوی کلاغ از سرو رویش می بارید , یکیشان را روی دوش گرفتند و بردند توی بهشت زهرا خواباندند. ماجرا را که پرسیدم گفتند از سرِ بی سایه روشنی,  از پنجره سقوط کرده و مغزش توی حیاط خانه پخش شده .

تا چند روز حالم عجیب دگرگون بود و نمی دانستم کجای دنیا ایراد پیدا می کند که دوتا آدم حالا هرچه می خواهند باشند باشند آنها حق دارند  به هم کمی عشق بورزند و یک شمشاد کپه شده ی دود گرفته مأوایشان باشد. 

 

راوی حاضر: صدای رادیو را تا آنجا که می شد بلند کرده بود. بلند بلند آواز می خواند و با سایه ی دستش روی دیوار بازی می کرد و ریز ریز می خندید. هر کس آنجا بود می فهمید که طفلک عشقکش زده و تا رسیده بود خانه از عزیزش پرسیده بود اصلا عطر علف هم پیدا می شود و عزیز گفته بود : می دانم آخرش کارَت به تیمارستان تمام می شود و او روکرده بود به عزیز و گفته بود: چیزی که من می بینم تو نمی بینی چیزی که من می شنوم تو نمی شنوی و باز گفته بود , نمی دانم این تیمارستان تو چه جور جایی است اما هرجا که باشد شاید دوکلام حرف حساب سرشان بشود که رهایت کنند و ... و عزیز حرفش را قطع کرده بود که لندهور مگر نمی فهمی اسم و آوازه ات توی محله پیچیده  و او هم رادیو اش را که تنها سرگرمیش بود به دیوار کوبیده بود و با هق هق بی امان رفته بود پشت قولنج  .

 

راوی غایب: نمی دانم تا حالا صدای زجه ی عاشقی را که معشوقش را دارند خاک می کنند هیچ شنیده ای یا نه . وقتی هوا سرد باشد. وقتی هوا کلاغی باشد. وقتی دلت از دنیا خون باشد و خاک یخ زده باشد. و یکی که جز سایه روشن هیچ  سهمی از دیدن ندارد و حالا دارند عشقش را خاک می کنند آنوقت می فهمی من چه می گویم.

آنوقت می فهمی که کاج ها چه هراس انگیزند. و آنوقت می فهمی صدای ریزش خاک روی کفن سرد چه آزاردهنده است. آن روز هم همینطور بود.....

 

راوی حاضر : همه از همه چیز خبردار شده بودند جز خیلی چیزهای دیگر. قدغن شده بود که بوی علف توی پارک به مشام هیچ کس نرسد و عزیز هم قدغن کرده بود که نباید کسی که نمی بیند عشقکش بزند. انگار قرار بود دیگر سایه روشنی اتفاق نیفتد و هیچ حسی غلغلک نشود.

همان شب از فرط گریه خوابش برده بود و نیمه های سحر بود که با صدای آش فروش محله از خواب پرید و  حس كرد که انگار چشمش همه جا  را دارد می بیند.

روی خط های ناهماهنگ بریل بلند شده بود و راه افتاده بود. بوی علف هم  توی پاگرد پیچیده بود. از جیبش 200 تومانی بیرون آورد . در حیاط را باز کرد و یک کاسه آش خرید .

علف هم  توی پاگرد منتظرش ایستاده بود. و گفته بود: مواظب باش نچایی و او گفته بود : عزیزم از همیشه گرم ترم . دارم داغ داغ می شوم و گامب...........

 

راوی غایب: حالا انگار راست راستکی علف توي پاگرد ايستاده. انگار راست راسکی همه چیز را دیده و عاشق شده و آش صبحانه شان را خریده و لندهور هم نیست  و هر روز صبح از فرط بیکاری می روند زیر شمشادها و کمی مشق بریل می کنند و خیالش هم راحت است که رادیو ي  دو موجش سالم سالم است.

 

 


[ - مردی روی خط بریل ]
+