سلام دوستان گرامی
این یک بازی وبلاگی مفیده که تازه شروعش کردم .شما هم می تونین برای کتابهایی خوب و تاثیر گذاری که تا حالا خوندین برای دوستاتون به صورت جمله زیر بفرستین و کتابهای مورد علاقه اونها رو هم بدونین و این کمک خیالی خوبیه برای عادت خوب کتابخوانی . و پس از جمعبندی همه نظرگاههای دوستان، آنها را در یک پست منحصربفرد خواهم گذاشت.
اما اولین جمله ای که من شروعش میکنم اینه :
مگه میشه آدم بزرگ بشه بدون اینکه "مسافر كوچولو" ، " جوجه اردک زشت" و " بابا لنگ دراز" رو نخونده باشه ؟ اصلا امکان نداره!
اما مطلب اين پست جديدم كه در مورد فرانسيسكو گوياست و بد نيست كه حتمن بخونيدش...
در شب اول ماه می ۱۸۲۰، زمان یکی از حمله های جنون، فرانسیسکو گویا ای لوسینتس نقاش و غیب گو خواب دید.
به خواب دید که با معشوقه ی دوران جوانی زیر درختی در چشم انداز خشک آراگون نشسته است. خورشید در آسمان می تابید. معشوقه اش بر تاب سوار بود و او دست به کمرش می گذاشت و هل می داد. دختر چتری کتانی داشت و کوتاه و هیجان زده می خندید. بعد دختر افتاد زمین و او نیز پشت سرش خود را به زمین انداخت و غلت زد. غلت زنان از سراشیبی تپه پایین آمدند و به دیوار زرد رنگی رسیدند. از دیوار گذشتند و سربازانی دیدند که زیر نور چراغ داشتند مردانی را تیرباران می کردند. چراغ در این نور آفتاب بی هوده بود، اما پرتو اندکی بر منظره ی روبرو می انداخت. سربازان شلیک کردند و مردان بر زمین افتادند و خون شان خاک را رنگی کرد. فرانسیسکو گویا قلم موی نقاشی را از کمربندش درآورد و با حالت تهدید آمیز سوی سربازان رفت. سربازان از این حضور ناگهانی وحشت کرده و به چشم زدنی ناپدید شدند. جای آن ها غول عظیمی پیدا شد که برپاهای انسانی تلوتلو می خورد. موهای کثیف و صورت رنگ پریده داشت و از گوشه لب هاش خون می چکید. چشم هاش بی حالت بود، اما داشت می خندید.
فرانسیسکو گویا پرسید: تو کی هستی؟
غول دهانش را پاک کرد و گفت: من غول حاکم بر انسان ها هستم. تاریخ مادر من است.
فرانسیسکو گویا قدم به جلو گذاشت و قلم مو را به تهدید بالا گرفت. غول ناپدید شد و به جایش پیرزنی ظاهر شد. عفریته ای بی دندان با پوستی پشمالو و چشمانی زرد رنگ.
فرانسیسکو گویا پرسید: تو کی هستی؟
پیرزن گفت: من بیزاری ام و بر جهان حکومت می کنم، زیرا که رویای انسانی رویای کوتاهی است.
فرانسیسکو گویا گامی به جلو گذاشت و با قلم مو تهدید کرد. پیرزن ناپدید شد و به جای او سگی ظاهر شد. سگ کوچکی که همه ی تن اش در خاک فرو رفته بود و تنها سرش بیرون بود.
فرانسیسکو گویا پرسید: تو کی هستی؟
سگ گردن دراز کرد و گفت: من حیوان نومیدی هستم و از دردهای تو لذت می آفرینم.
فرانسیسکو گویا قدمی جلو گذاشت و با قلم مو تهدید کرد. سگ ناپدید شد و به جایش مردی ظاهر شد. مردی چاق با صورتی گوشتالو و درمانده.
فرانسیسکو گویا پرسید: تو کی هستی؟
مرد لبخندی از خستگی زد و گفت: من فرانسیسکو گویا هستم و تو علیه من کاری نمی توانی بکنی.
در آن لحظه فرانسیسکو گویا از خواب بیدار شد و دید که تنها در بستر خوابیده است.
[ - جیره کتاب ]
+ نوشته شده در ساعت 15:57 توسط سارای






