روز جمعه آقای سردبیر "میم" دوستان را خانه ی آقای "ق"دعوت کرده بود. و از من خواست تا با گروه همراه بشوم. من هم با این نکته که وقتی برای گرفتن صفحه ی ادبیات ندارم به گروه پیوستم. همه جمع بودند با استثنای چندتایی که مجالی نشد که بپرسم آنها کجا هستند.
سردبیر " میم " را بچه های شهر می شناسند. او تبدیل به اسطوره ی بزرگی در این شهر کوچک بندریمان شده است. اسطوره ای که از پا نمی نشیند َ اسطوره ای که علی رغم قابلیت های زیادش به او مجوز گرفتن یک نشریه نمی دهندَ اسطوره ای که مدیر مسئولان تملق گو پس از اینکه به نان و نوایی می رسند و همه به یمن قلم جسورانه ی او نامی کسب می کنند او را از حق سردبیریش معذول می کنند و او که نمی تواند با جریان خسته کننده ی آب حرکت کند و به جوی متعفن و مانده ای سراشیب بشود از حق مسلم خود کناره گیری می کند.
نمی خواستم این چیزها را پیش بکشم اما برای گفتن ماجرای روز جمعه نیاز بود پیش زمینه ای برای دوستانم داشته باشم.
یکی از اساتید رشته ی هنر که من هم در سن ۱۸ سالگی از او مشق های زیادی گرفتم می گفت دیگر از این وضع خسته شده ایم. تا کی خانه عوض کردن.از این نشریه به آن نشریه رفتن . این کارهایی که ما داریم می کنیم تا می خواهیم به هدفمان و آن نقطه ای که مدنظرمان است برسیم متوقف می شویم. و باز باید با گرفتن حق سردبیری دیگر، سر از نشریه ای دیگر دربیاوریم.
خانم" ز" به دفاع از سردبیر گفت همه می فهمند که گروه ما به سردبیری " آقای میم" چه هدفی دارد و کار او را می شناسند و ما چیزی از دست نداده ایم.
اما استاد گفت: تا به حال شده يك مدير مسئول يك سكه ي ناقابل به دبيرهاي بخش پيشكش كند و ....
"مسعود" هم حس طنز گفتنش مثل همیشه گل کرد و گفت : بچه ها از پول آگهی ها آنقدر پول درخواهند آورد که می توانیم یک تراکتور عظیم الجثه بخریم تا نانی برای آقای مدیر مسئول درآوریم تا ..........
اما استاد هنرشناسمان آنقدر صریح صحبت می کرد و گاهن منطقی که از برنامه ریزی برای نشریه ی جدید عملن داشتیم باز می ماندیم.
سردبیر " میم" عرق کرده بود و از همه اجازه ی سخن گفتن خواست و گفت : هیچ نشریه ای به خاطر صراحت قلمم و دیدگاه من به من اجازه ی سردبیری نمی دهندَ و فرهنگ و ارشاد اسلامی هم به من اجازه ی مجوزه نشریه نمی دهد . همه ی دوستان خط و ربط مرا می شناسند . و تمامی صفحات من با دیدی انتقادی به جامعه نگاه می کند و هیچ فرقی نمی کند چه صفحه ای ... تمام دبيرهای بخش من باید دید انتقادی داشته باشند به همین دلیل گروه ما همیشه توانسته ثابت و پابرجا کنار من باقی بماند. من مثل پرنده ای هستم که صدای آزادی را بر هر شاخه ای سر می دهم اگر این شاخه را شکاندند سراغ شاخه ای دیگر می روم و همینطور به راه خودم ادامه می دهم و هیچ کسی مجبور به ادامه ی کار با من نیست. و.............
یکی از بچه ها گفت : فکر می کنی فایده ای هم داشته باشد؟!
آقای " ق " گفت : کرم شبتاب هرچقدر هم نورش کم باشد باز هم این نور نور است در این شب ظلمانی!
دوست من که این نکته ها را می خوانی ... می دانی آخرش چه تصمیمی گرفتم؟ باشد می گویم. من تصمیم گرفتم که هرچند که وقت و مجالی ندارم. هرچند که زندگی پرمشغله ای دارم. هرچند که بین زمین و آسمانم اما دستم را بالا کنم و بگویم آقاي سردبير دوباره مثل هميشه مي تواني روی من حساب کني و اینکار را کردم . باور نمی کنید ان شب یکی از شب هایی بود که زیباتنرین لبخند این مردکوچک اسطوره ای جنوب را دیدم و این خیلی خوب بود .
آه تا یادم نرفته بگویم یک SMS زيبا هم از دوستم "باران" گرفتم كه نوشته بود : خورشيد باش كه اگرخواستي بر كسي نتابي ، نتواني (زرتشت)/ و اين زيباترين مسجي بود كه در روز شنبه اول اين هفته ي نرسيده به مقصود و اين هفته ي سرد خوب خدا گرفتم....................به يمن كلمه !
[ - یک نور نور است هرچند نور کوچکی باشد که از ... ]
+ نوشته شده در ساعت 20:4 توسط سارای





