همچون یک موجود آبزی کوچک در قلمرو یی از مایع مشیمه ای زندگی کردن و بعد از آن تبدیل شدن به یک پستانداری هوازی که باید روی دوپای خود بایستد ....
شاید این تحول عظیمی باشد , بی شبه !
اما زائیدن اگر عملی قهرمانانه است در کنار آن خارج شدن از یک موقعیت نارس روانشناختی, دست یافتن به شهامت لازم برای پذیرفتن مسئولیت خویش و پیدا کردن اعتماد به نفس , مستلزم مرگ و رستاخیز است. چراکه مشارکت داوطلبانه در جهان با متولد شدن در جهان فرق بسیار دارد.
اما حالا جهان به اندازه ای مکانیستی شده که ما دیگر چیزی جز انگاره هایی قابل پیش بینی از سیم های پاسخ دهنده به محرک ها نیستیم.*
و اگر یک نفر بخواهد پاسخی برای سیم های محرک نباشد چه ؟
مدت هاست و شاید سال هاست که یک اتاق مال ِ من شده است. زمان و وقتم مال ِ من است و با اینکار قصد آزار به هیچکسی را هم نداشته ام اما این برای دیگران غیر قابل بخشش است اما چرا؟
به این دلیل که که به صدای هیچ زنگ تلفنی پاسخی ندارم و یا –زمانی- که مال من است دقیقاً بی کم و کاست مال من شده ؟!
آدم ها عادت کرده اند به خود و دیگران بقبولانند از این زمان ِ تودرتو و پرشتاب تنها سهم ما صفحه ی مسطح یک ساعت باید باشد و این برای من غیر قابل بخشش است و نه چیز دیگر .
اما اگر رستاخیزی قرار است اتفاق بیافتد نه در این دنیای مدرن افسرده کننده گیج است .
هرگز ... هرگز
همه چیز در من است بی هیچ پاسخی به صدای زنگی]
*جوزف کمبل
[ - از دو جهان به در شدم . هیچ بدم هیچ شدم ... ]
+ نوشته شده در ساعت 21:27 توسط سارای





