به حوض ماهی ما هم سری
اگر گذری ...
و کوچکترین ماهی جنوب را از آب برگیر
او آفتاب زمزمه می کند.
یک پل چوبی به برکه ای ختم می شد که ماهیان سرخ آزاد در آن حوالی پرسه می زدند. و گیاهان لش در آب رودخانه می لغزیدند. کوچه باغ تمشک بود و شکوفه های درختان سیب . ما جمعی بودیم که در کوچه باغ های تمشک پرسه می زدیم. مریم و مرتضی و شهلا و و و و ....
یکیمان به دره ی مرگ پناه برد و دیگرانمان در عزای دیگرانمان گریست . مرتضی رفت و شبی که به درازنای یک اسطوره ی وحشی بود او را به همآغوشی با مرگ خودخواسته پذیرفت . صبحی بود که دیگر پلک نمی زد . او پلک نمی زد و من هیچ زمان شکوفه ی سیبی را که با دستان کشیده و کچی و نهیفش تقدیمم کرد فراموش نمی کنم و چشمانی که به رنگ آسمان بود و موهای مجعد سیاه و قلبی به زیبایی انزوای یک آهو . بارانی که آن روز نم نم می بارید در کوچه باغ های تمشک و گله ی گوسفندان و رود همیشه جاوید شاپور و معبد آناهیتا و چه و چه و چه .....
اما روزهایی که می آیند و مریم و مرتضی های زیادی را با خود خواهند آورد . روزی کوچه باغ تمشکی ‘ دستی و شکوفه ی سیبی برای تو ....
به پاس همه ی مریم و مرتضی ها نوروز همه ی دوستان فرخنده باد
[ - به یاد مریم و مرتضی ]
+ نوشته شده در ساعت 10:46 توسط سارای





