انزوا- یعنی این احساس و آگاهی از اینکه انسان تنهاست، از جهان و از خويش جداست .
همه ی مردم، در لحظاتي از حيات خويش، خويشتن را تنها احساس مي كنند، و تنها هم هستند. زندگي كردن يعني گسستن از آنچه بوده ايم به منظور پيوستن با آنچه در آينده اي مرموز خواهيم بود.
انزوا، ژرفترين واقعيت در سرنوشت آدمي است. انسان تنها موجودي است كه مي داند تنهاست و تنها موجودي است كه ديگري را مي جويد. طبيعت او از ميل سوزان او به تحقق بخشيدن به خويشتن در ديگري تشكيل شده است . انسان آميزه اي از غم غربت و بازجستن روزگار وصل است. بنابراين هنگامي كه متوجه وجود خويش است متوجه فقدان ديگري، يعني متوجه انزواي خويش هم هست.
مرگ و تولد تجربه هايي از تنهاي اند. در جهان ما عشق تجربه اي تقريبن دست نيافتني است. همه ي عوامل اخلاقيات، طبقات اجتماعي، قوانين، نژادها و حتي خود عشق ورزان با آن مخالفت مي كنند.
زن هميشه براي مرد آن " ديگري" بوده است، آن متضاد تكميل كننده. اگر قسمتي از وجود مرد با شيفتگي بخواهد با او اتحاد يابد، قسمتي ديگر- كه به همان اندازه مبرم است- او را رد و نفي مي كند.
سيمون دوبووار گفته است: زن يك بت، يك الهه، يك مادر، يك ساحره يا يك پري الهام است اما هيچگاه خود خويش نيست. از اين رو روابط عشقي ما از آغاز فاسد است.
اوکتاویو پاز
[ - دیالکتیک انزوا- بخش یکم ]
+ نوشته شده در ساعت 15:36 توسط سارای





