حالا ديگر دير است
من نام ِ كوچه هاي بسياري را از ياد برده ام
نشاني خانه هاي بسياري را از ياد برده ام
و اسامي آسانِ نزديك ترين كسان دريا را ... !
راستي آيا به همين دليل ساده نيست
كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد؟!
نه ری را !
سال ها و سال ها بود
كه در ايستگاه ِ راه آهن
در خواب و خلوتِ ورودي همه ي شهرها
كوچه ها، جاده ها، ميدان ها
چشم به راه تو از هر مسافري كه مي آمد
سراغ كسي را مي گرفتم كه بوي ليموي جنوب و شب حلالِ دريا مي داد.
مردماني را ديدم كه آهسته مي آمدند
همانجا در سايه سار ِ گريه و بابونه
عطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ كودكان خود مي خواندند.
مردمان مي فهمند
مردمان ديري ست كه از رازِ واژگانِ ساده ي من
به معناي بعضي آوازها رسيده اند.
رازي دارد اين سادگي،
اين رسيدنِ رويا
معلوم است كه بعد از نامه ها
مرا آوازي از تحمل اوقاتِ گريه آموخته اند.
كجا مي روي حالا؟!
بيا ، هنوز تا كشفِ نشاني آن كوچه
حرفِ ما بسيار و
وقتِ ما اندك و
آسمان هم كه باراني ست!
ري را جان!
ميان ما مگر چند رودِ گل آلودِ پر گريه مي گذرد
كه از اين دامنه تا آن دامنه كه تويي
هيچ پلي از خوابِ پروانه نمي بينم؟!
نشاني ها / سيدعلي صالحي
[ - ری را ]
+ نوشته شده در ساعت 10:13 توسط سارای




